انتقام
نیمهشب پاییز، خیابان در سکوت فرورفته بود. تازه باران قطع شده و هوا هنوز سرد و زمین خیس بود. دو گربه روی سطل زباله سر خیابان نشسته بودند و برای پسماندههای غذای داخل سطل زباله با صداهای عجیبی کلکل میکردند که یکباره ماشین سیاهی توقف کرد و با صدای ترمزش، گربهها فرار کردند.